مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
73
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گمان ميكردند . و آن دختركان آفتابروى و عنبرينموى از دختران ملوك بودند . آنگاه عجوز ، همهء سپاه را فرمود كه در برابر خيمهء حسن گرد آمده ، جامهاى پر بركنند ، شايد كه زن حسن در ميان ايشان باشد و حسن او را بشناسد . آن دختران ، گروهگروه جامهاى پر بركندند . عجوز از حسن سؤال ميكرد كه : زن تو در ميان اين گروه هست يا نه ؟ حسن ميگفت : اى خاتون ، زن من در ميان ايشان نيست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، تا اينكه پس از ايشان دختركى پيش آمد كه سى تن دختران زهرهجبين خدمتكار داشت . او نيز جامه بركنده ، با كنيزكان خود با غنج و دلالبازى ميكرد . پس از آن برخاسته ، با غنج و دلال در ميان لشكر بخراميد . حسن چون او را بديد ، دلش طپيدن گرفت و گفت : اى خاتون ، اين دخترك به آن پرندهء كه من در درياچهء قصر خواهران خود ديده بودم ، بسيار ميماند . كه او نيز بدينسان با كنيزكان خود ، غنج و دلال ميكرد . عجوز گفت : اى حسن ، آيا زن تو همين است ؟ حسن گفت : لا و اللّه . اى خاتون ، اين زن من نيست . من در ميان همهء اين دختران كه ديدم ، كسى را در حسن و جمال ، شبيه زن خود نيافتم . عجوز گفت : او را از بهر من صفت كن . من همهء دختران جزاير واق ميشناسم . اگر تو صفت او با من بگوئى ، من او را بشناسم و در كار تو تدبيرى كنم . حسن گفت : زن من خداوند روى مليح و بالاى بلند و ابروان پيوسته و زلفان برشكسته و چشمان مكحول و رخان چون زهره و مشترى و ميان حلقهء انگشترى و ساقهاى بلورين است و در لطافت و ظرافت ، چنانست كه شاعر گفته : ز ناب عنبر پرتاب بر سهيل سمن * هزار حلقه شكست آن نگار حلقهشكن